رد شدن به محتوای اصلی

ای که از کوچۀ معشوقۀ ما می گذری



همۀ آسمان پر از باران بود 
و 
تو نبودی 

بوی بهار سراسیمه بود 
و
من تنها


از پس هم خود را گم می کردم و می یافتم

وهم بخاری که هر از گاهی میان من و باران تاریخی غمگین می ساخت

مجابم میکرد به شعری یا دست کم گریه ای


همه اش به گلدان پروانه ها فکر میکردم

که جسارت شکستن و دیدن 

عشقم را به باد داد و 

پروانه ها را به کشتن



در فاصلۀ ناگهان من و قطره های باران 

امنیت جمله ای کوتاه و گریزیی شاعرانه
یا ترسی
یا هر چیزی
تکرار میشد و
تا انتهای پرستو تکرار می شد


من در افق باران بودم 
و فاصلۀ هر دو ریزش 
وسوسۀ کوچۀ خیسی می شد
که تو را بیشتر دوست می داشتم 
در آن

دیوانۀ باران !
تنهای پروانه !
تو نبودی
و 
حسادت فروردین
رسوائییم را به تمام فصل ها نوشت

jan 2011

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تا بزانی نیشتمانی ئارەزووکانت لەکوێیە زوو وەرە زۆر دەترسێم کاولی کا یەکی تر.. نیشتمانی تۆ دڵی دێوانە و روسوای مەیە..

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش ﻛﻨﺪ پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند فریدون مشیری

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت بیراهه ای ساده و پر منگ گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای و مهی سنگین و هوائی نه سرد و نه انکاری ------------------ وهم روزنه ای که از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود و ناگهان به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند ناگهان اندوهناک و گوارا چیزی آغاز میشود از وصال از جسارت از سنگینی بازنگشتن از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند --------------------- به آرامی برف میبارد و من و تو به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم --------------------- ببین ! همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن یا لبانت را از روی شعرهایم بردار Apr 2009