رد شدن به محتوای اصلی

زخمهایمان را فراموش نخواهیم کرد



رنجها و گلوله ها ! 


جاری شوید در خیابانهایی که بی پایانند 


در کوچه هایی که سرشار از عطر دویدن های بی انتهاست 


جاری شوید بر دیوارهای مضطرب شهر 


سپر هایمان را بر انداخته ایم 


حسرت غمگینانه ی تمام این روزها 


سنگین و عمیق 


در ما باقی خواهند ماند 


بزرگ خواهیم شد 


با دردهایمان 


دستانم را به گرمی بگیر 


با حسی از رهایی 


با حس روح بخشی از رهایی 


زخمایمان را فراموش نخواهیم کرد 


اگر سالهای بسیاری نیز بگذرد 


همه ی سالها درد سخت باتوم هایشان را فراموش نخواهیم کرد 


این درد ، طعم روح افزای رهائیست 


این بهای پر از رنج آزادی ماست 




به رنگ زیبای خیابانها که این روزها همه خونند 


به سختی جنس باتوم هایشان 


به نفرت عمیقشان از رهایی انسان 


به زلالی همه ی اشک هایی که زنجیری از باران دوباره اند 


به بلندای فریادی که سالهای بسیاری گلویمان را آزرده 


به گرمی حسی که بازوانت به قلبم هدیه میکند 


دستانم را در قلبت زنجیر کن 


قلبت را در من جاری کن 


دستانم را در قلبت زنجیر کن 


قلبت را در من جاری کن

jun 2009



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تا بزانی نیشتمانی ئارەزووکانت لەکوێیە زوو وەرە زۆر دەترسێم کاولی کا یەکی تر.. نیشتمانی تۆ دڵی دێوانە و روسوای مەیە..

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش ﻛﻨﺪ پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند فریدون مشیری

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت بیراهه ای ساده و پر منگ گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای و مهی سنگین و هوائی نه سرد و نه انکاری ------------------ وهم روزنه ای که از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود و ناگهان به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند ناگهان اندوهناک و گوارا چیزی آغاز میشود از وصال از جسارت از سنگینی بازنگشتن از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند --------------------- به آرامی برف میبارد و من و تو به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم --------------------- ببین ! همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن یا لبانت را از روی شعرهایم بردار Apr 2009