رد شدن به محتوای اصلی

گفتم ببینمش


همچو بارانی در واماندگی
و درناهای بی قرار 
در تنها فرصت خدای برآمده از سماع باران

کسی چیزی نگوید
کسی نشنود
کسی نبیند

من به سرزمین درویشان
من به سرزمین درویشان ساکت
من به سرزمین درویشان نسیم آشوب 
ره یافته ام 

شیخ من خدائیست 
که دخترش سبوی همه مستی های عمرم را از چشمه شراب چشمش 
لبریز و لبریز و آنقدر لبریز کرده
که گوئی سرزمین این درویشان مست نسیم آشوب 
در امتداد فصل شراب گسترده است 

نه من چیزی میگویم
نه کسی چیزی میشنود
خدای من دختر شیخیست 
که با کمند پریشان درویش مست از حسرت بوسه ای 
نوای سماع همه درویشان مست نسیم آشوب را مینوازد

در سرمای صبحگاه این عاشقی
لبان من فرو بسته از وصف حال شوریدگی 
که این رسوائی
زمزمه بی قراری های دُرنائیست 
که به سرزمین درویشان ساکت
به سرزمین درویشان مست نسیم آشوب
ره برده است
(( گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود
بدیدم و مشتاق تر شدم ))

jan 2011

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تا بزانی نیشتمانی ئارەزووکانت لەکوێیە زوو وەرە زۆر دەترسێم کاولی کا یەکی تر.. نیشتمانی تۆ دڵی دێوانە و روسوای مەیە..

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش ﻛﻨﺪ پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند فریدون مشیری

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت بیراهه ای ساده و پر منگ گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای و مهی سنگین و هوائی نه سرد و نه انکاری ------------------ وهم روزنه ای که از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود و ناگهان به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند ناگهان اندوهناک و گوارا چیزی آغاز میشود از وصال از جسارت از سنگینی بازنگشتن از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند --------------------- به آرامی برف میبارد و من و تو به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم --------------------- ببین ! همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن یا لبانت را از روی شعرهایم بردار Apr 2009