رد شدن به محتوای اصلی

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من



یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش ﻛﻨﺪ
پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم
از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند
پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند


فریدون مشیری

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تا بزانی نیشتمانی ئارەزووکانت لەکوێیە زوو وەرە زۆر دەترسێم کاولی کا یەکی تر.. نیشتمانی تۆ دڵی دێوانە و روسوای مەیە..

شبیه نفس برای نمردن ، آب برای بودن و ... تو برای ماندن

میبریم به پیچیدگی خودت بیراهه ای ساده و پر منگ گرگ و میشی که فقط خودت ایستاده ای و مهی سنگین و هوائی نه سرد و نه انکاری ------------------ وهم روزنه ای که از نه توی پیچ اندر پیچ انگشتانت به صراحت سیب اشاره میرود و ناگهان به هیجان وحشتناک لبهایت میرسم که رویداد بی پایان بوسه های بی حجابست که همه نه عشقند و نه باستان دیرآمد دیداری که به موازات دلدادگی به اصالت عشوه گری نقبی زده باشند ناگهان اندوهناک و گوارا چیزی آغاز میشود از وصال از جسارت از سنگینی بازنگشتن از هر چیز سختی که مسیر پروانه ها را عوض میکند --------------------- به آرامی برف میبارد و من و تو به لیاقت زمستان روبان های رنگی آویخته ایم --------------------- ببین ! همه اندام مرا تبی داغ فرا گرفته در رسوائی انگشتانت استحاله ام کن یا لبانت را از روی شعرهایم بردار Apr 2009